مؤلف مجهول
35
تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )
مايهتر از آن نيست كه حاجتى به دو حوالت رود ، و باوجود قدرت در اتمام آن تقصير نمايد . هرچند كسى دانا بود ، چون خرد نباشد دانش و بال گردد . اگر خواهى كه نيكويى به تو رسد ، نيكى بمردم رسان ؛ كه رنج تو ضايع نشود ! رنج مردم ضايع مكن ! گنه مگير تا بسيار دوست باشى ! اگر خواهى بىسببى غمگين نباشى ، حسود مباش ! اگر خواهى بسفه منسوب نشوى ، آنچه نيابى مجوى ! اگر خواهى كه شرمسار نشوى ، نانهاده بر مدار ! پردهء كس مدر تا پردهء تو دريده نشود ! اگر خواهى كه بزرگ باشى ، روى خويش در آيينهء كسان مبين ! اگر خواهى بىغم باشى ، آزار مرسان ! اگر خواهى مقبول قول باشى ، بر قول خود كار كن ! اگر خواهى كه از مردم برتر باشى ، جوانمردى كن ! طمع مكن تا آزاد باشى ! رعيت نيكو دار تا از عادلان باشى ! سخن بمراد مردم گو تا از تو نرمند ! [ 24 ر ] آنچه برخود نپسندى ، بر خلق مپسند ، تا كامل باشى ! اگر خواهى كه دلخسته نشوى ، با جهّال مناظره مكن ! اگر خواهى دراززبان باشى ، كوتاهدست باش ! حكايت آوردهاند كه شبى سلطان محمود ، انار اللّه برهانه ! در مهد استراحت و فرش استطابت غنوده بود ، ناگاه نعمت خواب بر وى بشوريد ، و در قلق تا فلق و در سهر تا سحر مضطرب شده ، و چندانكه جهد نمود خيال خواب زيارت پلك چشم او نكرد . در انديشه افتاد تا موجب قلق چه بوده است ؟ انواع حالات برخاطر عرض داد ، هيچيك دلپذير نيامد . در دلش گشت كه همانا بر در ، مظلومى بر خاك نشسته است كه در [ د ] دلش راه خواب بر چشم ما ببسته است . پس چاكرى را فرمود تا بنگر كه بر درگاه كيست ؟ غلامان بشتافتند و از هرسوى بتاختند كس را نيافتند ، بازآمدند و حال بازگفتند .